اندیشه68
(We do not live to think, but, on the contrary, we think in order that we may succeed in surviving)
سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۲
...? How grows the world

شاعر: مدت زيادی است که تو را نديده ام. راستی از اوضاع دنيا چه خبر؟...
نقاش: خراب است آقا خراب و هر چه پا به سن می گذارد خراب تر می شود....

برچسب‌ها:

پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۲
سلام...
سيب را به طرفش گرفتم و گفتم:
می توانی اين سيب را بخوری.
انگار اولين باری بود که سيب می ديد. آن را بو کرد، بعد به خودش جرات داد و گاز کوچکی به آن زد.
و بعد گاز بزرگتری زد.
- پرسيدم:
- خوشمزه بود؟
- تعظيم بلند بالايی به من کرد.
خيلی دلم می خواست بدانم اولين باری که آدم سيب می خورد کزه اش چطوری است.
برای همين پرسيدم:
-مزه اش چه طور بود؟
- باز هم تعظيم کرد.
- چرا تعظيم می کنی؟
- ما توی سياره امان، هميشه وقتی کسی سوال هوشمندانه ای بکند،تعظيم می کنيم.
- پس وقتی می خواهيد به کسی احترام بگذاريد، چکار می کنيد؟
او گفت:
- سعی می کنيم سوال هوشمندانه ای مطرح کنيم.
- چرا؟
اول چون سوال جديدی مطرح کرده بودم تعظيم کوتاهی کرد و سپس جواب داد:
- ما سعی می کنيم سوال هوشمندانه ای مطرح کنيم تا طرف مقابل تعظيم کند.
- آنقدر حرفش جالب بود که با تمام قوا تعظيم کردم.
پرسيد:
- چرا تعظيم کردی؟
از لحن صدايش معلوم بود که دلخور شده.
گفتم:
- چون به سوال من پاسخ هوشمندانه ای دادی.
- برای پاسخ که تعظيم نمی کنند، هيچ جوابی آنقدر صحيح نيست که شايسته تعظيم باشد.
ادامه داد:
-کسی که تعظيم می کند، خم می شود. تو نبايد مقابل يک پاسخ خم شوی.
- چرا نه؟
پاسخ فقط بخشی از راه است که پشت سر گذاشته شده، اين سوال است که هميشه به پيش رو اشاره دارد.
در آغاز کلمه بود...
در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم.آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است.
و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ...بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.
عرفان نظر آهاری...