اندیشه68
(We do not live to think, but, on the contrary, we think in order that we may succeed in surviving)
پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۲
سلام...
سيب را به طرفش گرفتم و گفتم:
می توانی اين سيب را بخوری.
انگار اولين باری بود که سيب می ديد. آن را بو کرد، بعد به خودش جرات داد و گاز کوچکی به آن زد.
و بعد گاز بزرگتری زد.
- پرسيدم:
- خوشمزه بود؟
- تعظيم بلند بالايی به من کرد.
خيلی دلم می خواست بدانم اولين باری که آدم سيب می خورد کزه اش چطوری است.
برای همين پرسيدم:
-مزه اش چه طور بود؟
- باز هم تعظيم کرد.
- چرا تعظيم می کنی؟
- ما توی سياره امان، هميشه وقتی کسی سوال هوشمندانه ای بکند،تعظيم می کنيم.
- پس وقتی می خواهيد به کسی احترام بگذاريد، چکار می کنيد؟
او گفت:
- سعی می کنيم سوال هوشمندانه ای مطرح کنيم.
- چرا؟
اول چون سوال جديدی مطرح کرده بودم تعظيم کوتاهی کرد و سپس جواب داد:
- ما سعی می کنيم سوال هوشمندانه ای مطرح کنيم تا طرف مقابل تعظيم کند.
- آنقدر حرفش جالب بود که با تمام قوا تعظيم کردم.
پرسيد:
- چرا تعظيم کردی؟
از لحن صدايش معلوم بود که دلخور شده.
گفتم:
- چون به سوال من پاسخ هوشمندانه ای دادی.
- برای پاسخ که تعظيم نمی کنند، هيچ جوابی آنقدر صحيح نيست که شايسته تعظيم باشد.
ادامه داد:
-کسی که تعظيم می کند، خم می شود. تو نبايد مقابل يک پاسخ خم شوی.
- چرا نه؟
پاسخ فقط بخشی از راه است که پشت سر گذاشته شده، اين سوال است که هميشه به پيش رو اشاره دارد.