سيب را به طرفش گرفتم و گفتم:
می توانی اين سيب را بخوری.
انگار اولين باری بود که سيب می ديد. آن را بو کرد، بعد به خودش جرات داد و گاز کوچکی به آن زد.
و بعد گاز بزرگتری زد.
- پرسيدم:
- خوشمزه بود؟
- تعظيم بلند بالايی به من کرد.
خيلی دلم می خواست بدانم اولين باری که آدم سيب می خورد کزه اش چطوری است.
برای همين پرسيدم:
-مزه اش چه طور بود؟
- باز هم تعظيم کرد.
- چرا تعظيم می کنی؟
- ما توی سياره امان، هميشه وقتی کسی سوال هوشمندانه ای بکند،تعظيم می کنيم.
- پس وقتی می خواهيد به کسی احترام بگذاريد، چکار می کنيد؟
او گفت:
- سعی می کنيم سوال هوشمندانه ای مطرح کنيم.
- چرا؟
اول چون سوال جديدی مطرح کرده بودم تعظيم کوتاهی کرد و سپس جواب داد:
- ما سعی می کنيم سوال هوشمندانه ای مطرح کنيم تا طرف مقابل تعظيم کند.
- آنقدر حرفش جالب بود که با تمام قوا تعظيم کردم.
پرسيد:
- چرا تعظيم کردی؟
از لحن صدايش معلوم بود که دلخور شده.
گفتم:
- چون به سوال من پاسخ هوشمندانه ای دادی.
- برای پاسخ که تعظيم نمی کنند، هيچ جوابی آنقدر صحيح نيست که شايسته تعظيم باشد.
ادامه داد:
-کسی که تعظيم می کند، خم می شود. تو نبايد مقابل يک پاسخ خم شوی.
- چرا نه؟
پاسخ فقط بخشی از راه است که پشت سر گذاشته شده، اين سوال است که هميشه به پيش رو اشاره دارد.