اندیشه68
(We do not live to think, but, on the contrary, we think in order that we may succeed in surviving)
شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷
تنهایی و حکایت انسان در جستجوی همزاد...
بیشتر انسان ها چه خود آگاه و چه غیر آن همواره به دنبال همزادی بوده اند، تصورات افلاطونی در عالم پر از تلاش انسان های از ابتدای خلقت در عالم در پی نیمه دوم یا نیمه گمشده خویش است. گویی انسان پیش و یا حتی پس ار تولد به دو نیمه تبدیل می شود و این دنیا، تلاشی است سیری ناپذیر برای یافتن همزاد.تلاشی که به نظر می رسد هیچ گاه به نتیجه نرسیده است. اگر این فلسفه بافی های افلاطونی درست می بود بالاخره پس از قرن ها باید یک نتیجه داده باشد نه آنکه شمار نامحدودی از آدم ها در حالی سر بر بستر مرگ بگذارند که هرگز همزادی برای خود نیافته اند.اگر افلاطون و یا بهتز یگوییم تفکر افلاطونی زاینده تر می بود و نیز ادامه می یافت، -البته مقصودم تفکر افلاطونیان نیست که معمولا به بیراهه هم رفته است، بلکه شیوه تفکر و امتداد یافتن و زایندگی آن است و نه اشخاصی است که چون او می اندیشند-شاید به نتایج جالبی هم می رسد و شاید هم نه و مثل بقیه جنیه هایش عقیم می ماند و یا حداقل دچار ییوست در تفکر می شد، همان سرنوشتی که اکثر تقکرات قرت بیستمی دچارش شدند...هر چه که هست پس از قرن ها تلاش انسان در یافتن گونه افلاطونی خود بی نتیجه بوده است. آیا پس از این همه زمان بهتر نیست است به باز اندیشی انتقادی اندیشه افلاطونی بزنیم؟انسان هیچ گاه همزادی نداشته است، اما اگز بخواهیم به اندیشه های افلاطون اندکی وفادار بمانیم، می توانیم چنین بگوییم همزاد افلاطونی انسان چیزی جز تنهایی نیست. آری تنهایی تنها همزادی است که همه انسان ها از سنتی تا مدرن درک می کنند بی آنکه به آن توجه کنند و به آن تفکر اگر به غلط قولی را از شاعر شرقی به عاریت بگیریم بهتر می توانیم این معنا را مطرح کنیم: «ماهیان ندیده غیر از آب پرس پرسان که آب کجاست»هر چه هست باید به بشر جدید تبریک گفت بالاخره همزادش را یافت...