اندیشه68
(We do not live to think, but, on the contrary, we think in order that we may succeed in surviving)
سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۷
عباس صفاری
تو لمس تیزی و من ، نرم و منحنی بودم
چقدر کوچک و گرم و شکستنی بودم
تو خانواده ی من بودی و ولم کردی
در اوج بوسه ی تو ، با تو ناتنی بودم
چقدر شُره شدم دور خوبی ِ دهنت
که طعم خالص یک لیس بستنی بودم!
درست بود هدفگیریی ِ خیالی ِ تو
همان زنی که در آیینه بشکنی بودم!
چقدر پیش تو زن بوده ام تمام و کمال
چقدر پیش خودم آدم آهنی بودم!

برچسب‌ها:

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۷
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست...

برچسب‌ها:

یکشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۷
پونه ندائی

بی نام
گفته ای که می آیی
و اگر این حرف درست باشد
من وقت زیادی ندارم
باید آسمان را گردگیری کنم
و دست هایم را در طرح نیایشی بالا برم
تا باران حیاط خانه را بشوید
باید قالی ها را دو بار جارو بزنم
تا گل بدهند
پنجره ها را با گلاب پاک کنم
حریر آبی بر درگاه بیاویزم
و از تمام کبوتر ها و گنجشک های بیکار دعوت کنم
تا بر شاخه ها بنشینند
و از شته ها تقاضا کنم
این هفته برگ ها را نخورند
و از جوشکار محل خواهش کنم
تا در ساعت ورود تو سوهان به آهن نکشد
بر میز ترمه باشد
شمعدان
شیرینی
گل محمدی
و در قوری چای تازه دم
بر اندام من پیراهن گلدار
و برچهره ام آرایش بهار
و در گریبانم عطر شکوفه و خواهش پیچیده باشد

برچسب‌ها: